تبليغاتX
iRAN pAtoQ

جوک و سرگرمی ، فوتبال ، عکس ، اس ام اس و آف لاین ، مد روز ، معرفی کتاب و ...

 
 

 

 

آزمایش اسپرم

   ۱ - يارو پيرمرده ميره دكتر، دكتره (علاوه بر نيم كيلو قرص و آمپول) براش آزمايش اسپرم مينويسه. پيرمرده ميپرسه: دكتر جون، جريان اين آزمايش اسپرم چيه؟ دكتره ميگه: چيزي نيست پدرجان، شما اين شيشه رو بگير ببر خونه، شب يك حالي به خودت بده، نتيجه رو بريز تو اين شيشه. خلاصه پيرمرده شيشه رو ميگيره ميره خونه، فردا برميگرده مطب، دكتره ميبينه شيشه همچنان خاليه. ميپرسه: چي شد پدرجان، اين شيشه كه خاليه؟ پيرمرده ميگه: نشد دكترجان.. نشد! دكتره ميپرسه: يعني چي نشد؟ پيرمرده ميگه: والله من ديروز رفتم خونه، اول با دست راست امتحان كردم، ...نشد. بعد با دست چپ امتحان كردم، بازم نشد. بعد با دو دست... نشد كه نشد! خانم روصدا كردم، خانم با دست چپ امتحان كرد، نشد. با دست راست امتحان كرد، نشد. حتي با دهن امتحان كرد، باز هم نشد! خلاصه كبري خانم زن همسايه رو صدا كرديم، ايشون با هر دو دست امتحان كردن، نشد... حتي گذاشتش لاي زانوش... نشد كه نشد! دكتره كف ميكنه، ميگه: خانم همسايه رو هم صدا كردين؟! پيرمرده ميگه: بــعــلــه دكتر جون، خلاصه كه هرچي چندنفري زور زديم، در اين شيشه صاب‌مرده باز نشد كه نشد!

 

 

نفخ

 

   ۲ - يه روز يه نفر رسيد به دوستش گفت: اصغر آقا دخترت رو ديدم، مثل اينكه شكمش بزرگ شده. اصغر آقا: نه بابا نفخ كرده! سه ماه بعد دوباره دوستش رو ديد... اصغر آقا، مثل اينكه شكم دخترت بزرگ‌تر شده... نه بابا غذای باددار خورده نفخ كرده...! سه ماه بعد... اصغر آقا، شكم دخترت خيلی بزرگ شده، خبريه...؟ نه بابا ديشب نخود لوبيا خورده، باد كرده... سه ماه بعد... اصغر آقا دخترت رو ديدم گوزش رو گذاشته بود تو كالسكه، چه گوز تپل مپلی هم داره!

 

سانسور

 

   ۳ - يه تركه داشت ميرفت قزوين توي راه ماشينش خراب شد ، از ماشين پياده شد تا ماشين رو درست كنه. از دور چند قزويني ديد كه به طرفش حمله ميكردند. تركه ياد سريال امام علي افتاد كه عمر و عاص لخت شد. شروع كرد به لخت شدن تمام لباسهاش رو در آورد، قزوينيها بهش رسيدند و ترتيبش رو دادند. تركه با

خودش گفت ببين چقدر فيلم و سانسور كرده بودند!

 

تلفن

 

   ۴ - رشتيه جمعه صبح ميخواسته يك چرت بخوابه، هي تلفن زنگ ميزده و دوست و آشنا يك ربع احوال پرسي ميكردن و نميگذاشتن اين بنده خدا به خوابش برسه. خلاصه آخر شاكي ميشه، به زنش ميگه: خانم جان، من دارم ميرم بگيرم بخوابم... اگه تلفن زنگ زد، با من كار داشت، بگو آقا رضا خونه نيست. خلاصه ميره تو اتاق و هنوز رو تخت ولو نشده، رررررييييينگگگ تلفن زنگ ميزنه و زنش گوشي رو بر ميداره، و بعد چند لحظه ميگه: نخير آقا رضا خونه‌ هستن! رشتيه شاكي ميشه، داد ميزنه: خانم جان، مگه من نگفتم هركي با من كار داشت، بگو نيست؟! زنه ميگه: با تو كار نداشتن، با من كار داشتن!!

 

کماندو

 

   ۵ - يك سري كماندو داشتن واسه يك ماموريت خيلي خفن نيرو آماده ميكردن، از بين 1500 تا بهترين مأمورا، يك رشتيه و تركه و تهرونيه رو انتخاب ميكنند واسه تمرينات ويژه. خلاصه اين سه نفر رو يك سال تموم خفن‌ناك آموزش ميدن و آخر سال بهشون ميگن فردا روز آخر آموزشتونه، براي اتمام اين مرحله فردا بايد خانومهاتون رو هم بياريد سر تمرين. باري، فردا ميشه و اين سه نفر هم دست خانوم رو ميگيرن ميرن دفتر مركزي. بعد يك مدت حاج‌آقا مياد و به خانومها ميگه هركدوم برن تو يكي از سه تا اتاق دست راست، به كماندوها هم ميگه كه هركدوم برن تو يكي از اتاقهاي سمت چپ. بعد ميره تو اتاق رشتيه، يك كلت دسته نقره‌اي بهش ميده، ميگه: برو تو اتاق شمارة 2، تو چشم زنت نگاه كن، بعد يك گلوله تو مغزش خالي كن بيا بيرون! يارو رشتيه ميره تو اتاق، يك مدت اونتو ميمونه، بعدِ 5-6 دقيقه اشك ريزان مياد بيرون، ميگه: اَوووو.. حاجي شرمندتم... نتونستم. حاج‌اقا هم ميگه: گمشو از جلو چشم.. اينجا جاي آدمهاي بي‌خايه نيست. بعد ميره تو اتاق تهرونیه، دوباره يك كلت دسته نقره‌اي ميده خدمتشو و ميگه برو تو فلان اتاق، تو چشم زنت نگاه كن و يك گلوله تو مغزش خالي كن. تهرونیه هم بندة خدا ميره تو اتاق و بعد بيست دقيقه اشك ريزان مياد بيرون، ميگه: حاجي خيلي شرمندم.. هركار ديگه بگي ميكنم ولي ايلده اين يكي از من بر نمياد. حاجي هم دوباره دو سه تا ليچار بار مردك بدبخت ميكنه و ميره تو اتاق ترکه، بهش همون ماموريت رو ميده. خلاصه ترکه ميره تو اتاق و بعد دو سه دقيقه يهو يكي تو از اتاق داد ميزنه: چیز عـــمــش! و بعد سر وصداي شيكستن در وپنجره و جيغ و داد بلند ميشه! بعد يك 5-6 دقيقه سر و صدا ميخوابه، و ترکه خوني مالي با لباس پاره پوره ميا دبيرون. يارو حاجيه كف ميكنه، ميگه: چي شد برادر؟! ترکه ميگه: والله حاجي يك چیز كشي فشنگ مشقي گذاشته بود تو كلت، مجبور شدم با پايه صندلي خانوم رو بزنم تا جون بده!!!

 

قیافه ی زن تهرونیه

 

   ۶  - تهرونيه ميره ميشينه تو يك بار، ميگه: يك گيلاس عرق لطفاً. صاب‌-بار براش يك گيلاس پر ميكنه، اينم گيلاسشو يك ضرب ميره بالا، بعد دست ميكنه تو جيبش يك عكس در مياره، يك نگاه ميندازه به عكسه و ميگه: موسيو قربون دستت، يك گيلاس ديگه واسه ما پر كن. موسيو هم دوباره براش يك گيلاس پر ميكنه. تهرونيه هم باز همون تريپ قبلي گيلاسش رو ميره بالا و دست ميكنه تو جيبش يك نگاه به عكسه ميكنه و يك گيلاس ديگه سفارش ميده. يارو صاب‌باره ميپرسه: شرمنده رفيق، جريان اين عكسه چيه؟ تهرونيه ميگه: والله اين عكس عيال بنده‌ست... بعد هر گيلاس يك نگاه بهش ميكنم، وقتي قيافش قابل تحمل شد يعني وقت خونه رفتنه!!

 

اصغر

 

   ۷ - واسه سرشماري اومده بودن در خونه رشتيه، يارو از رشتيه ميپرسه: اسم پسر اولت چيه؟ رشتيه ميگه: اصغر. ميپرسه: خوب اسم پسر دومت چيه؟ رشتيه: ميگه اصغر!...سومي، چهارمي، پنجمي، خلاصه همه رو ميگه اصغر! ماموره شاكي ميشه، ميگه: مامور دولت رو سر كار گذاشتي؟! رشتيه ميگه: نه والله، اينها همشون اسمشون اصغره! مرده ميگه: خوب پس چجوري تو خونه صداشون ميكنيد؟ رشتيه ميگه: خوب اصغر اكبرآقا داريم، اصغر علي آقا داريم، اصغر آقا رضا داريم!

 

کلید و سوراخ

 

   ۸ - تركه ساعت سه نصفه شب مست و پاتيل ميرسه در خونه، هركار ميكرده نميتونسته كليد رو بكنه تو قفل در. خلاصه اونقدر سر و صدا ميكنه تا زنش بيدار ميشه، ازون بالا داد ميزنه: اصغر اقا كليد بندازم؟! تركه ميگه: نه بابا كليد دارم، سوراخ بنداز!

 

بدبخت

 

   ۹ - تركه داشته از تو جزيره آدمخورا رد ميشده، يهو ميبينه آدم خورا محاصرش كردن. بيچاره جفت ميكنه با حال زار ميگه: اي خدا بدبخت شدم! يهو يك صدايي از آسمون مياد: نترس بنده من، بدبخت نشدي! اون سنگ رو از جلوي پات بردار بكوب به سر رئيس قبيله. تركه خوشحال ميشه، سنگ رو ميكوبه تو كله رئيس قبيله. رئيسِ قبيله جابه‌جا ميميره، باقي افراد قبيله شاكي ميشن، نيزه به دست، شروع ميكنن دويدن طرف تركه! يهو يك صدايي از آسمون مياد: خوب بنده من، حالا ديگه بدبخت شدي!

 

باقلاقاتق

    

   ۱۰ - حسن‏آقا داشت مي‏مرد. به زنش گفت: اگر مُردم تو چي كار مي‏كني؟ زن گفت: هر كاري تو بگي مي‏كنم. حسن‏آقا گفت: شوهر مي‏كني؟ زن گفت: اگر تو بگي مي‏كنم. حسن‏آقا گفت: اگر شوهر كني، اون رو به اندازه من دوست خواهي داشت؟ زن گفت: شايد، خُب، شوهرمه ديگه... حسن‏آقا گفت: اشكالي نداره، ولي ببينم، اگر شوهر كني همون طوري كه براي من قهوه درست مي‏كردي براي اون هم درست مي‏كني؟ زن گفت: شايد، خُب، شوهرمه ديگه... حسن‏آقا گفت: باشه درست كن. ببينم! اگر شوهر كردي براش باقلاقاتق هم درست مي‏كني؟ زن گفت: نه، اون باقلاقاتق دوست نداره.

 

 

 

 

نظر یادتون نره...

 

|+| نوشته شده توسط مهدی ملاح نسب در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:46 |